بال لحظه ها

ای کاش بال لحظه هایم را نمی بستند

اسب سپید بادپایم را نمی بستند

می ریختم جادوگران را بر ذلیل خاک

با سحر اگر راه دعایم را نمی بستند

از پشت سنگ گور هم آواز می خواندم

با خاک اگر راه صدایم را نمی بستند

از ترس گرگ آسمان افتاده ام در چاه

حاشا برادرها که پایم را نمی بستند

ای چشم بی سو! کوره راهی داشتیم ای کاش

بر میخ دیواری عصایم را نمی بستند

(مهرداد نصرتی مهرشاعر/ از مجموعه تیه/ ۱۳۶۹)

گُرزده

هیچ مپرسید چرا گر گرفته ام

خجلت عریانم و چادر گرفته ام

طعنه مزن خشمت ادایی شعرایی ست

یا که نقابی به تظاهر گرفته ام

هق هق هر رعدم و برق نگهی خیس

شبزده بارانم و شرشر گرفته ام

بین همه خیل اسیران درد عشق

دامن عصیان زده حر گرفته ام

غرق خودم، غوطه ور عمق سیاهی

از صدف چشم خودم در گرفته ام

طنه مزن نشئه ام و کاسه سر گرم

یا که تو را گوش به غرغر گرفته ام

بس که پر از کوچه نامردمی ست شهر

پنجره ام، روی خود آجر گرفته ام

های حذر! دور! دور! پیش نیایید

گر زده ام، گر زده ام، گر گرفته ام

(غزل از مجموعه تیه/ مهرداد نصرتی مهرشاعر/ سرایش ۱۳۶۹)

خرج لبخند

گفتش بیا در جمع بی هم های بسیار

بی همدمانی جای همدم های بسیار

جز به زبان شعر رازت را نگویی

محرم کم است اما نه محرمهای بسیار

گفتش بیا بازیِ هر کس سوخت، برده است

بازیِ «من بردم که بردم» های بسیار

عیبی ندارد باختن که از بردنت هم

خواهی شنید «ای به جهنم» های بسیار

آن کس که کم می‌آورد می‌سوزد آخر

قانون این بازی است بر کم های بسیار

هر کس که بهتر سوخت مرهم می‌دهندش

چه مرهمی! آغشته از سمهای بسیار

گفتش در این بازی که اسمش شاهبازی است

زخم شغادی خورده رستمهای بسیار

اینجاست بازار دل در هم فروشان

چون خرج لبخندی است ماتم های بسیار

گفت آنکه می‌خندد یکی غم دارد اینجا

آن کس که می‌خنداندت غمهای بسیار

پس زود باش و هرچه می‌خواهی بتازان

این جاده پر پیچ است، با خمهای بسیار

بازی شده آغاز و نوبت، نوبت توست

پشت سرت هستند آدمهای بسیار

غزل/ دکتر مهرداد نصرتی مهرشاعر