غزل: خون مردم

تا هوای آدمی در تنگ حوّایش خزید

زهد یا هو زد سپس در غار آسایش خزید

پوست می انداخت صاحب منصبی تا دیو گشت

و زبانش نیش شد مار هوسهایش خزید

بایزیدی با  یزیدی گفت یزدان میزند

صوفی ای که خرقه پوشید و به آلایش خزید

بخت سلطان شب شد و از ترس بختکهای تخت

شاه در آغوش شهبانوی زیبایش خزید

مانده بودم من و این سربند سبزم و شما

و تفنگی که فشنگ خشم در نایش خزید

ناله زالی طنین انداخت زلزالی گرفت

آجر زیرین کاخ ظلم از جایش خزید

طالعی خواندیم: هرگز ظالمی حاکم نماند

هر کسی بر خون مردم گام زد پایش خزید

دکتر مهرداد نصرتی(مهرشاعر)

عیدانه

عاقبت حاجت روا شد دل، خدایا شکر شکر

هم به قدر قطره های هفت دریا شکر شکر

عید میلاد محمد بود و صادق که خدا

داد عیدانه کلید هر دو دنیا، شکر شکر

آن گناهان کاستجابت را به حبس انداختند

شامل عفو الهی شد، خدا را شکر شکر

بیش از آنی که طلب کردم، به من بخشیده است

دست بخشایش گشوده داشت بر ما شکر شکر

درس آموزد به ما با استجابت روز عید

ربط یوم الله و فاقبل رب دعانا، شکر شکر

(دکتر مهرداد نصرتی- مهرشاعر)

غزل نذر اربعین

کوله باری بسته ام کوچک که جای دل شود

راه می افتم پیاده تا کجا منزل شود

گرچه می دانم کجا خواهم رسید از راه عشق

راه ما را می برد تا که جنون کامل شود

گفته ام با خود که شاید در مسیر اربعین

چشم من هم به زیارت کردنش نایل شود

پشت درب خانه می بینیم اما کل شهر

خواسته همراه این حیران پا در گل شود

آرزوی دیدن او بود و دنیاگیر شد

انس و جن می خواست در این جمعیت داخل شود

حال می گفتم وصال او در این خیل عظیم

کی نصیب همچو مایی آتل و باطل شود

باز گفتم احتمالش هست، ناممکن که نیست

گر بخواهد بین این مردم به ما مایل شود

الغرض هر گام صد فکر و خیال و حس و حال

تا از این شوریدگی آخر چه ها حاصل شود

هی امید و ناامیدی، هی خیال و هی خیال

شاعرم، دیوانه ام، دیوانه کی عاقل شود

دکتر مهرداد نصرتی مهرشاعر

آهای! های…

آهای!

های!

سلام!

منم، مهرشاعر،

صدایم را می‌شنوی؟

اینجایم!

کمی اینسوتر،

آری، همان جای همیشگی،

پشت سوراخ جن‌ها نشسته‌ام.

مهم نیست که نمی‌بینی‌ام،

ولی خوب گوش کن!

گذشته گذشته است.

زلزله، سیل و فردا که نوبت حملۀ گاومیش‌هاست،

همه گذشته است،

اما هنوز چاره‌ای هست.

اینجا،

از پشت سوراخ جن‌ها،

فقط به فریاد می‌توانم سخن گفت.

جن‌ها استراق سمع می کنند

و شهاب‌هایم تمام شده است.

اینک، چاره را جز به نجوا نمی‌توان.

آهای!

غیب نمی‌گویم.

-به پیامبران تهمت شاعری می‌زنند.

به شاعران وصلۀ پیامبری نمی‌چسبد.-

صدایم را می‌شنوی؟

آواز یاکریم‌های حیات ما

همه این شده:

فرصت نداریم! فرصت نداریم!

های!

آهاااااای!

صدایم را می‌شنوی؟

هنوز چاره‌ای هست…

آهای های….

بسمه تعالی

آهای!

های!

سلام!

منم، مهرشاعر،

صدایم را می‌شنوی؟

اینجایم!

کمی اینسوتر،

آری، همان جای همیشگی،

پشت سوراخ جن‌ها نشسته‌ام.

مهم نیست که نمی‌بینی‌ام،

ولی خوب گوش کن!

گذشته گذشته است.

زلزله، سیل و فردا که نوبت حملۀ گاومیش‌هاست،

همه گذشته است،

اما هنوز چاره‌ای هست.

اینجا،

از پشت سوراخ جن‌ها،

فقط به فریاد می‌توانم سخن گفت.

جن‌ها استراق سمع می کنند

و شهاب‌هایم تمام شده است.

اینک، چاره را جز به نجوا نمی‌توان.

آهای!

غیب نمی‌گویم.

-به پیامبران تهمت شاعری می‌زنند.

به شاعران وصلۀ پیامبری نمی‌چسبد.-

صدایم را می‌شنوی؟

آواز یاکریم‌های حیات ما

همه این شده:

فرصت نداریم! فرصت نداریم!

های!

آهاااااای!

صدایم را می‌شنوی؟

هنوز چاره‌ای هست…

باد(شعری از مجموعه تیه)

اینگاه خود تو بگو که چند سال عمر مرا

پشت این واژه های عریان

دفن کرده ای

***

به آزادی(سوگند)

که پشت محو شدن آخرین واژه پنهانی

جایی که بادتنهاست در حیاط

بی که برگی بر پاییز

یا مچاله ای از شعر من که می رقصد.

جذبه

جذبه(شعری از مجموعه تیه):

از اقتدار ترد گیاهی که ابر را

تا دشت می کشاند

او را شناختم

***

وهمی که جذبه را به من آموخت.

بال لحظه ها

ای کاش بال لحظه هایم را نمی بستند

اسب سپید بادپایم را نمی بستند

می ریختم جادوگران را بر ذلیل خاک

با سحر اگر راه دعایم را نمی بستند

از پشت سنگ گور هم آواز می خواندم

با خاک اگر راه صدایم را نمی بستند

از ترس گرگ آسمان افتاده ام در چاه

حاشا برادرها که پایم را نمی بستند

ای چشم بی سو! کوره راهی داشتیم ای کاش

بر میخ دیواری عصایم را نمی بستند

(مهرداد نصرتی مهرشاعر/ از مجموعه تیه/ ۱۳۶۹)

گُرزده

هیچ مپرسید چرا گر گرفته ام

خجلت عریانم و چادر گرفته ام

طعنه مزن خشمت ادایی شعرایی ست

یا که نقابی به تظاهر گرفته ام

هق هق هر رعدم و برق نگهی خیس

شبزده بارانم و شرشر گرفته ام

بین همه خیل اسیران درد عشق

دامن عصیان زده حر گرفته ام

غرق خودم، غوطه ور عمق سیاهی

از صدف چشم خودم در گرفته ام

طنه مزن نشئه ام و کاسه سر گرم

یا که تو را گوش به غرغر گرفته ام

بس که پر از کوچه نامردمی ست شهر

پنجره ام، روی خود آجر گرفته ام

های حذر! دور! دور! پیش نیایید

گر زده ام، گر زده ام، گر گرفته ام

(غزل از مجموعه تیه/ مهرداد نصرتی مهرشاعر/ سرایش ۱۳۶۹)

خرج لبخند

گفتش بیا در جمع بی هم های بسیار

بی همدمانی جای همدم های بسیار

جز به زبان شعر رازت را نگویی

محرم کم است اما نه محرمهای بسیار

گفتش بیا بازیِ هر کس سوخت، برده است

بازیِ «من بردم که بردم» های بسیار

عیبی ندارد باختن که از بردنت هم

خواهی شنید «ای به جهنم» های بسیار

آن کس که کم می‌آورد می‌سوزد آخر

قانون این بازی است بر کم های بسیار

هر کس که بهتر سوخت مرهم می‌دهندش

چه مرهمی! آغشته از سمهای بسیار

گفتش در این بازی که اسمش شاهبازی است

زخم شغادی خورده رستمهای بسیار

اینجاست بازار دل در هم فروشان

چون خرج لبخندی است ماتم های بسیار

گفت آنکه می‌خندد یکی غم دارد اینجا

آن کس که می‌خنداندت غمهای بسیار

پس زود باش و هرچه می‌خواهی بتازان

این جاده پر پیچ است، با خمهای بسیار

بازی شده آغاز و نوبت، نوبت توست

پشت سرت هستند آدمهای بسیار

غزل/ دکتر مهرداد نصرتی مهرشاعر