خاطره شتر هوا کردن

سلام. اگر کتاب خاطرات دنیای دیگر(۱) را خوانده باشید، می دانید که آنچه در آن کتاب آمده، رویانگاریهایی است که به صداقت آنها یقین دارم. البته رویانگاریهای من نیز شامل حکم کلی آنهاست: فقط می توانند برای صاحب رویا حجت باشند. با این حال، واقع شدن اغلب آنچه در اینگونه رویاها دیده ام(در دنیای روزمره)، مساله را کمی تغییر می دهد، خصوصا اگر بتوانند کمکی به آینده کنند. تذکر دیگر اینکه، رویانگاری های من هرگز ادعای داستان بودن ندارند، هرچند حاوی روایتی کامل هستند. سوم اینکه به هیچوجه در آنها بازبینی نکرده ام و رویا را همانگونه که مشاهده کرده ام، روایت میکنم. آنچه در این پست برایتان می گذارم، رویایی است که دقایقی پیش از سحر ماه مبارک رمضان، مورخ سیزدهم مرداد ۱۳۹۲، رخ داد، چهارم اینکه برای درک بهتر آن، به تعبیر شتر اعجمی و گاومیش وحشی مراجعه کنید. تعمدا خودم تعابیر را نمی آورم تا شائبه ای پیش نیاید. توجه شما را به این نکته جلب می کنم که آنچه از حمله گاومیشها دیدم هنوز رخ نداده و شاید قرار باشد به وقوع بپیوندد. یا علی.

قبل از افطار بود. در حیاط بزرگ یک ساختمان نیمه مخروبه، جماعتی زیاد از مردم بود و من هم در میان آنان. گویا کسی روبروی ما جماعت، معرکه ای گرفته بود. طناب به گردن شتری اعجمی بسته بود و آن را می کشید و دور می چرخاند. بعد سرعتش را اضافه کرد تا اینکه شتر، مثل بادبادکی به هوا رفت. حدوداً سه چهار متر از زمین بالا رفته بود. من به کسانی که دور و برم بودند، گفتم:

– این شتره جنّه!(منظورم این بود که این یک شعبده بازی است. باور نکنید). گویا در همان حال، “شتر هوا کردن” این معرکه گیران و “فیل هوا کردن” معروف را با هم مقایسه کرده و فهمیده بودم که فریبی درکار است.

جماعت اصلاً از این حرف من خوششان نیامد. ناگهان کشفی رُخ داد. اول، آرام گفتم:

– چرا یاد گاومیش افتاده ام؟!(و بدون اتلاف وقت، فریاد زدم:) “گاو میش! الان گاو میش ها حمله می کنن…”، اما دیر شده بود: دروازه ی بزرگ پشت سر این سحرشدگان صحنه ی معرکه، باز شد و از پشت سر، لشکری از حیوانات وحشی به جماعت حمله کردند. در میان آنها گاومیش ها هم بودند. فرصتی برای اینکه مستقیماً به دیگران کمک کنم نبود. به این نتیجه رسیدم که اگر قرار است کمکی بشود، باید اول خودم را از این معرکه (یا در واقع مهلکه) نجات بدهم. به زحمت و بعد از درگیر شدن با عده ای که ممانعت می کردند، به سمت دروازه رفتم. آن دروازه ی بزرگ، حالا فقط به اندازه ی یک درب کوچک معمولی بود که خانه های قدیمی دارند. از آن نوع دربها که فقط یک نفر می تواند از آن عبور کند. تا آخرین لحظه باید برای خروجم می جنگیدم. جنگیدم و خودم را به بیرون رسانده بودم، اما هنوز گوشه ی پائین پیراهنم در دست یکی از مزدوران معرکه بود. عجیب بود که توان نداشتم خودم را از دست او رها کنم. از روی ناچاری، سعی کردم به اصطلاح او را “خر” کنم. ظاهراً آرام گرفتم و به او گفتم:

– ببین! من دیگه بیرونم! بی خیال شو دیگه! دمت گرم!…(رهایم کرد.)

به سرعت برای آوردن کمک رفتم. دوساعت از افطار گذشته بود و من هنوز چیزی نخورده بودم. دلم درد می کرد. یکی دو کوچه آن طرف تر، عده ای با لباس بسیجی، در صف هایی نیمه مرتب(؟!)، نشسته بودند. نفهمیدم که مانور داشتند یا واقعاً برای عملیاتی آماده می شدند؟ کسی را که به نظر از هماهنگ کنندگان آن دسته بود، دیدم. به او گفتم:

– ببین! فقط به من بگو چند تا(آدم) مسلح داری؟ فقط مسلح! بدون اسلحه نمیشه…

بلافاصله چند نفر را همراهم فرستاد و من آنها را به موقعیت درگیری ها هدایت کردم. آنها از همان بیرون شروع کردند به تشخیص و بازداشت کسانی که با آن معرکه گیران همراه بودند. سر راه، مرا هم در مکانی امن قرار دادند. ولی زمانی که وارد شدم دیدم عده ای دیگر نیز آنجا هستند: عده ای که ظاهراً برای حفاظت از آسیب های آن معرکه به آنجا منتقل شده بودند. اما آن جماعت نادان که از اتفاقات واقع شده در آن معرکه بی خبر بودند و خود را محروم از لذات تماشا و ادامه یافتن آن می پنداشتند، با خشم و نفرت و به چشم یک جاسوس و خبرچین به من نگاه می کردند. رفتم و موقعیت را بررسی کردم: امکان خروج نبود، چون ارتفاع آنجا زیادتر از آن بود که بشود به پائین پرید. راه دیگری هم برای خروج وجود نداشت. خدای من! چطور می توانستم به این افراد غرق خشونت حالی کنم که اگر آنها هم به آن معرکه رفته بودند، چه در انتظارشان بود؟! برخی از آنها را کاملاً می شناختم: از اقوام و آشنایان بودند. کشفی رُخ داد: الان با سنگ به من حمله می کنند!

لحظه ای بعد، سنگ ها به سمت من پرتاب می شد. یک خانم(که اتفاقاً از فامیل های نزدیک من در میان آن جماعت بود) سنگ خیلی بزرگی را که اندازه یک صخره بود، بالا برد و آن را چند بار بر سر من کوبید، شدت ضربات او کاری نبود، اما مرا زخمی می کرد. در آن حال و پیش از و پس از تمام شدن این شهود، همه ی تأسفم از آن بود که من نمی توانستم به این جماعت بفهمانم که با لو دادن مکان آن معرکه، از چه بدبختی نجات شان داده ام…

(تقدیم: دکتر مهرداد نصرتی مهرشاعر، مجموعه منتشر نشده خاطرات دنیای دیگر۲)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *